Sangesaboor سنگ صبور
آخرين تاريخ به روز شدن: 25/11/2009
ساير صفحات: [1] [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] [10] [11] [12] [13] [14] [15] [16] [17] [18] [19] [20] [21] [22] [23] [24] [25] [26] [27] [28] [29] [30] [31] [32] [33] [34] [35] [36] [37] [38] [39] [40] [41] [42] [43] [44] [45] [46] [47] [48] [49] [50] [51] [52] [53] [54] [55] [56] [57] [58] [59] [60] [61] [62] [63] [64] [65] [66] [67] [68] [69] [70] [71] [72] [73] [74] [75] [76] [77] [78] [79] [80] [81] [82] [83] [84] [85] [86] [87] [88] [89] [90] [91] [92] [93] [94] [95] [96] [97] [98] [99] [100] [101] [102] [103] [104] [105] [106] [107] [108] [109] [110] [111] [112] [113] [114] [115] [116] [117] [118] [119] [120] [121] [122] [123] [124] [125] [126] [127] [128] [129] [130] [131] [132] [133] [134] [135] [136] [137] [138] [139]

فواید سهمیه بندی بنزین بر ترافیک !

ادامه...

از کاتگوری: کاریکاتور و عکس
تاريخ درج: 09:19 25/11/2009 نويسنده: هستی نظرات(0)

صغم الحلومه

در دوره ناصری که پاتخت بزرگ شد و آب کرج را آوردند، برج و باروئی یافت، دفتر عبور و مروری، نظم روزانه را عسس برقرار می کرد و شب ها شبپا بود و شبگردها، هر وزیری هم طویله ای داشت و هر صاحب شان و مقامی هم، و طویله نه جای نگاه داشتن اسب و الاغ، بلکه محبس بود، تا کنت مونت فرانسوی را استخدام کردند، سرهنگ فرنگی آمد و شد رییس نظمیه و برای اولین بار تشکیلات پولیس را راه اندازی کرد. برای افتتاح شاه خودش دو بیتی گفت پولیس را با تدلیس و تلبیس قافیه کرد و بر سر در اداره مرکزی پولیس خوش خط نوشتند، لباس همشکل دوختند و نظمی به شهر دادند از جمله زندان ها را در بستند به جز طویله نایب السلطنه. در فرمان همیونی آمده بود که "بنا به استدعا، طویله شاهزاده والا نایب السلطنه دست نخورده بماند". در همان فرمان نوشته آمد که این طویله برای کسانی است که امر جهان مطاع ملوکانه مقرر می شود "در طویله باشند تا فضولی نکنند، حرف یاد رعیت ندهند، چشم و گوش رعیت را باز نکنند. شبنامه ننویسند، ژلاتین کاری نکنند، اوراق ضاله نگاهداری نکنند و... "

ادامه...

از کاتگوری: نامه و مقاله
تاريخ درج: 08:34 25/11/2009 نويسنده: مسعود بهنود نظرات(0)

اکشن ......!!

گدایی به روش جدید

ادامه...

از کاتگوری: کاریکاتور و عکس
تاريخ درج: 08:48 23/11/2009 نويسنده: هستی نظرات(2)

محمدباقر قالیباف در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و محمدباقر قالیباف وارد آسانسور شد.

گفتم: «کدوم طبقه پیاده می‌شین؟»

قالیباف با تعجب پرسید: «این آسانسور تا کدوم طبقه می‌تونه بره؟»

گفتم: «یعنی چی؟»

گفت: «مگه همه‌ی ایستگاه‌ها و طبقه‌های این آسانسور افتتاح شده؟!»

گفتم: «به! فکر کردید متروئه اینجا؟ پدر من! آسانسور مملکت با بودجه بخش خصوصی راه‌اندازی می‌شه، برای همین تمام و کمال به بهره‌برداری می‌رسه…»

ادامه...

از کاتگوری: طنز
تاريخ درج: 06:53 23/11/2009 نويسنده: پوریا عالمی نظرات(0)

تراکم در خوابگاههای ایران

تراکم در خوابگاههای ایران فاصله زیادی با استاندارد جهانی دارد - جرايد

ادامه...

از کاتگوری: کاریکاتور و عکس
تاريخ درج: 05:52 22/11/2009 نويسنده: مجید نظرات(2)

عیسی یهودا

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

ادامه...

از کاتگوری: داستان کوتاه و حکایت
تاريخ درج: 04:48 22/11/2009 نويسنده: پائولو كوئيلو نظرات(1)

تراکتور ویژه حمل عروس و داماد

تراکتور سازی تبریز , تراکتور ویژه حمل عروس و داماد تولید می کند .

ادامه...

از کاتگوری: کاریکاتور و عکس
تاريخ درج: 08:48 21/11/2009 نويسنده: فیروزه مظفری نظرات(5)

حکایت یک پری شوم

ادامه...

از کاتگوری: کاریکاتور و عکس
تاريخ درج: 06:32 20/11/2009 نويسنده: هستی نظرات(4)

ستوان مکري

ما آدم هاي بيچاره يي بوديم و ستوان مکري بيچاره تر از ما. درست است که او ليسانس وظيفه بود و فرمانده ما،اما کسي او را به رسميت نمي شناخت و همه به او مي گفتند؛ «ستوان سوتي». اين حرف معني اش اين بود که درجه هاي ستوان مکري را جدي نگيريد. ما بيچاره بوديم چون عدل شده بوديم سرباز پياده و ستوان مکري بيچاره تر بود چون شده بود فرمانده ما. اما بيچارگي او همين جا تمام نمي شد. ستوان مکري گرفتار بيماري وسواس بود و اين بيماري در خط مقدم جبهه در ميان آتش و خون، خاک و پشه و مگس و مردار وضعيتي تراژيک به ستوان مکري مي داد. بهترين شرايط براي غذا در جبهه زماني بود که غذا در يقلاوي سرو مي شد و مگس هاي گرسنه در بيابان براي به نيش کشيدن آن از هر موجود ديگري حريص تر بودند. در اين شرايط ستوان مکري چه بايد مي کرد؟ اينجاست که مي گويند جانم را بگير و خلاص کن، روزي اين دنياي پلشت ارزاني خودتان. ستوان مکري 10 بار مي رفت سر تانکر آب و سر و گردنش را با صابون نخل زيتون مي شست و با لنگ مخصوص، خودش را خشک مي کرد و دست هايش را توي کيسه نايلوني مي کرد و مي دويد طرف سنگر تا ناهار بخورد.

ادامه...

از کاتگوری: نامه و مقاله
تاريخ درج: 06:25 20/11/2009 نويسنده: احمد غلامي نظرات(2)
آنلاين: محمد, محمد, و 235 مهمان